زندگی می‌گوید: اما باز باید زیست!

امروز عصر به تماشای فیلم Manchester by the Sea نشستم.
خیلی وقت بود فیلمی تا این حد کامل، تا این حد موفق در پرداخت شخصیت، تا این حد سرشار از روحیات و عواطف انسانی ندیده بودم، به راحتی میشود ساعت‌ها نشست و روند پیشرفت داستان و دادن اطلاعات به تماشاگر را بررسی کرد و از شخصیت‌های این فیلم صحبت کرد.
فیلم داستان دو برادر است، که در شهری با نام غریب «Manchester by the Sea» زندگی میکنند و باور کنید که چنین محلی با چنین نامی در دنیای واقعی وجود دارد، برادر بزرگتر(بازیگر: کایل چندلر) که چند سالی‌ست گرفتار بیماری‌ست می‌میرد و برادر کوچکتر(بازیگر: کیسی افلک) به شهر باز میگردد تا در مراسم او شرکت کند، و در اینجا متوجه میشود که برادرش پیش از مرگ بدون هیچ اطلاع و مشورتی او را مسئول بزرگ کردن فرزندش کرده است؛ بله! مرگ آغاز داستان فیلم است.

فیلم تلاش ملموسی برای دادن اطلاعات به من و شمای تماشاگر نمی‌کند، فضای سرد یک شهر یخ‌زده و آدمهایی که انگاری در زندگی‌شان هیچ اتفاق خاصی نیفتاده هم شما را متقاعد میکند که منتظر اتفاق خاصی نباشید و به گمان من راز دل‌چسبی فیلم همین است، شما به تماشای زندگی آدمها می‌نشنید، زندگی آدمهای معمولی که کلمات و جملات عجیبی برای گفتن ندارند، شغل‌های مهم و یا هیجان‌انگیزی برای انجام دادن ندارند و زندگی‌شان برای خودشان و شما حوصله سَربر محسوب میشود، احتمالا گاهی شنیدن و دیدن سرگذشت‌ و روزگارشان شما را آزرده و رنجور میکند و گاهی حماقت‌شان شما را به خنده وادار میکند و همه اینها من را به فکر فرو می‌برد که خب مگر زندگی قرار بوده چیزی غیر این باشد؟

کارگردان فیلم کنت لونرگان است و «منچستر کنار دریا» چهارمین فیلم او در مقام کارگردان است، همه فیلم‌های او فیلم‌هایی کوچک با بودجه‌ای محدود بودند که در ساخت‌شان از یکی دو بازیگر مطرح سینمای مستقل استفاده کرده است، شغل دیگر او نویسندگی‌ست، نویسندگی فیلمنامه، هر چند من ترجیح میدهم او را بخاطر نوشتن فیلمنامه فیلم «دار و دسته‌های نیویورکی» بشناسم ولی چند فیلمنامه برای فیلم‌های کمدی و تجاری هم نوشته است، لونرگان در این فیلم داستان را به شیوه «جریان سیال ذهن» روایت میکند، یعنی فیلم سرشارست از فلاش‌بک‌های کوتاه و صد البته بجا که به شکل قطره‌چکانی ما را با گذشته شخصیت‌ها آشنا میکند و کنش‌ها و احساسات‌شان را برای ما قابل فهم میکند.

لونرگان ایده اولیه فیلم را از مت دیمون بازیگر گرفته، مت دیمون ایده و امکان ساخت این فیلم را بعنوان یک لطف به لونرگان داد تا شاید بازگشت خوبی به عالم سینما برای او که در شرایط نه چندان جالبی به سر می‌بُرد باشد، و نکته جالبتر اینکه در سال ۲۰۱۴ فیلمنامه این فیلم در لیست فیلمنامه‌هایی که ساخت‌شان مساوی با شکست تجاری و هنری تلقی میشد قرار داشت به شکلی که هیچ استودیوی فیلمسازی مطرحی حاضر به مشارکت در ساخت این فیلم نشد تا اینکه پای آمازون به میان آمد و فیلم ساخته شد، هر چند به اعتقاد من داستان و سیناپس فیلم بحدی یک خطی و ساده است که شاید اگر به دست هر شخص دیگری نوشته میشد و به شکل دیگری پرداخته میشد یا اگر چنین مبتکرانه و درست تدوین نمی‌شد میتوانست شکست دیگری برای لونرگان باشد ولی همانگونه که مشخص است این لیست دیگر خیلی قابل استناد نیست چرا که تا امروز این فیلم بیش از ۲۰۰ بار برنده و نامزد جوایز مختلف شده است، از جمله نامزد دریافت شش اسکار در سال ۲۰۱۷؛ اطلاعات بامزه دادن در اینجا کافی‌ست.

من فیلم را به شدت دوست داشتم و بنظرم یکی از بهترین فیلم‌های چند سال اخیر است؛ همانگونه که گفتم فیلم راوی و حکایت زندگی آدمهاست، فیلمی تلخ و صد البته دوست داشتنی، همچون خود زندگی، بدون پرهیز از بزرگ‌نمایی احساسات یا فشار به تماشاگر جهت همراه کردنش با همدردی، چیزی که اینروزها در سینمای وطنی بشدت شاهدش هستیم، به شکلی من کم کم باورم شده که کارگردان از عمد یک سری کد و موضوع را مشخص و گل درشت میکند تا با استفاده از نوستالژی یا هر چه که ما از سر گذرانده‌ایم ما را متاثر کند و از ما و احساسات‌مان برای خودش اعتبار کسب میکند، فیلم منچستر کنار دریا فیلم شریف کوچکی‌ست که اینکار را نمی‌کند ولی بر جان ما می‌نشیند، فیلمی که داستانش را به دور از هر گونه هیجان روایت میکند و به پیش میرود و پایان می‌پذیرد، همچون همین زندگی که ما گرفتار آن هستیم…

― خواننده احتمالی عزیز، سالها از آخرین باری که من وبلاگ نوشتم میگذره، امیدوارم اشکالات دستور زبانی و تایپی احتمالی من رو ببخشید، کمی طول میکشه تا زبان مناسب خودم رو در نوشتن در این فرمت پیدا کنم. 🙂

پاسخی بگذارید